با هر چهار انگشت دست چپ، نوک بینیاش را به سمت بالا مالش داد و با صدای تودماغی گفت: " دکتر، من اصلا کامفوتبل نیستم آخه"
دکتر لبخند تلخی زد : " خانم، چسبندگی مخاط در این مرحله "
حرف دکتر را قطع کرد: " میگم من کامفوتبل نیستم "
دکتر به نیمرخ او نگاه کرد. وانمود کرد که مشغول بررسی نمای جانبی بینیست.
زن رویش را به سمت دکتر برگرداند: " فریبرز میگه مثل دماغ سگ شده، راستم میگه"
دکتر کمی فاصله گرفت : " زیبایی معیارها و محدودیتهای خاص خودش را"
زن رویش را به سمت دستیار گرداند: " الی جان موبایل منو بدین از کیفم"
دکتر، برخاست و به سمت پنجره رفت و نفس عمیقی کشید.
زن موبایلش را بست: " دکتر؟ توجه کنین به بیمار آخه... من کامفوتبل نیستم "
دکتر پرونده زن را برداشت. در آن چیزی نوشت. به دستیار داد. از اتاق بیرون رفت و از روی میز پذیرایی گوشهی سالن انتظار، یک چای کیسهای برداشت. در لیوان آب جوش ریخت و به اتاق برگشت. زن ایستاده بود و دکمههای بارانیاش را میبست. با لبخند گفت: " دکتر ما رو شرمنده میکنین، فریبرز ناراحت میشه اگه بفهمه بقیه دستمزدتونو نگرفتین"
دکتر یک جرعه از چای را نوشید و هیچ نگفت. زن با لبخند ادامه داد: " البته کار شما حرف نداره... خب من یه کم وسواس دارم... کامفوتبل میشم حالا عادت میکنم... خب خدانگهدار..."