ایکس ایگرگ

چند لحظه پس از کابوس

 
ساعت ۸:٠٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٦ بهمن ۱۳۸٧  

 

 

ادامه ی ایکس ایگرگ را در مسافرخانه‏ی ارواح بخوانید.


کلمات کلیدی:
چرخه
ساعت ۱:۳٥ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٥ بهمن ۱۳۸٧  

 

 

شیر خراب است یا آب را قطع کرده‏اند؟ انگشتهایم به هم چسبیده‏اند. لعنتی... اینجا چقدر سرد است.  دستهایم را که شستم باید بروم . باید یک داستان بنویسم. وقتی تحت تاثیر کابوس نباشم،  نوشتن دشوار می‏شود. امشب از یک خاطره خواهم نوشت. از نخستین بار که ما را به سالن تشریح بردند. آنجا که استادمان از من خواست جنازه را بدون دستکش لمس کنم.  آن روز عصر که جایی میان گردن و کمرم تیر کشید وقتی گوشت گردن مرده‏ی جوانی را که روی تخت خوابیده بود در دست فشردم. گوشت گردن که نه... دقیقش می‏شود عضله استرنوکلایدوماستویید. بله،  باید اینها را بنویسم تا یک داستان بشود. بیشتر باید روی پایان قصه کار کنم. آنجا که وقتی پس از دو ساعت تماس با جنازه، رفتم تا در دستشویی تاریک کنار سالن تشریح، دستهایم را بشویم و دانستم  که باید با همان دستهای چسبناک تا خانه بروم. آنجا که گفتم: " شیر خراب است یا آب را قطع کرده‏اند؟ انگشتهایم به هم چسبیده‏اند. لعنتی... اینجا چقدر سرد است. "

 

 

 


کلمات کلیدی: چرخه
نه
ساعت ٢:٥٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٠ بهمن ۱۳۸٧  

 

 

در حیاط روی یک نیمکت نشسته بود که زن کنار او لغزید و در گوشش چیزی گفت و هر دو خندیدند... شوخی رکیکی بود در مورد فالوده.  به محض اینکه خواست شروع کند، دیوارها ناپدید شدند. حالا حیاط خانه بخشی از یک پارک بود. پشت هر پنجره کسی آنها را می‏پایید. به اتاق اشاره کرد و به زن گفت: صبر کن... مرتبش می‏کنم تا برویم آنجا... خوب نیست، دارند نگاهمان می‏کنند.

 

زن آرام‏تر از آن بود که نظری داشته باشد. چشم بر هم گذاشت و سر کج کرد که یعنی: باشد. مرد به اتاق رفت... غریبه‏ها بیرون نمی‏رفتند. درب یخچال باز نمی‏شد. یک پشتی ترکمن میان اتاق افتاده بود ومرد نمی‏توانست آن را بردارد. در این بلبشو، مهمان هم آمد... کسی که مرد می‏دانست هفت سال پیش، مرده است. زمان به سرعت می‏گذشت اما کار پیش نمی‏رفت... مرد کنار پنجره آمد و به زن نگاه کرد. هنوز روی نیمکت  نشسته بود و لبخندی به نشانه‏ی همدلی بر لب داشت. مرد اتاق را فراموش کرد. کنار پنجره ماند تا او را از دور تماشا کند.

 

زن، با پوست رنگ پریده و پاهای لاغر و کشیده که از دامن بلند سیاهش بیرون زده بودند، نه یک موجود زنده، که شبیه به جسدی در حال تجزیه بود. رگها زیر پوست‏اش کم کم پدیدار می‏شدند... ساق پایش گویی ستون سپید مرمرین بود که رگهای متورم سبز و سیاه مثل پیچک از آن بالا می‏رفتند... زن، مظلومانه با انگشتهای دستش بازی می‏کرد. مجسمه‏ی حسرت بود. مرد با خود اندیشید: او تا ابد آنجا می‏نشیند چون جزیی از نیمکت حیاط خانه‏ی من شده... وفاداری او را سنگ کرده است.

 

زن سر بلند کرد و مرد را دید... نگاهشان در هم گره خورد. زن با نگاه پرسید: امیدوار باشم؟ مرد با نگاه گفت: پیر شده‏ای.

 

زن روی نیمکت دراز کشید... به پنجره‏ی خانه‏های اطراف یکی یکی لبخند زد... مرد غصه‏دار شد. با خود گفت: این هم از زن.  پرده را کشید و برگشت. اتاق را دید که مرتب است. به پشتی ترکمن تکیه داد که حالا سر جایش بود و مهمان ناخوانده برایش از یخچال، فالوده آورد... در ظرف پایه‏دار بلورین.

 

 


کلمات کلیدی: کابوس
هشت
ساعت ٩:٠٩ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٩ بهمن ۱۳۸٧  

 

دیگر جواب نمی‏دهد... البته یک زمانی جواب می‏داد. نفس عمیق را می‏گویم.  مثلا دو سال قبل، می‏شد که هوای اتاقی را که عطر زنی را داشت نفس کشید و آرام شد. کافی بود که زن غریبه باشد و اغواگر، آنوقت با یک نفس عمیق که با چشم بسته می‏کشیدم، خلسه در جانم تثبیت می‏شد مثل خوردن یک شیرینی تازه، که می‏تواند آتشی را که عطر شیرینی‏های تازه می‏افروزد، خاموش کند و تکه‏ای از قنادی را برای چند ساعت در کام آدم زنده نگهدارد.

اما نفس عمیق دیگر جواب نمی‏دهد. کارایی ندارد. حالا آتش از دیوارهای تنم بالا می‏رود وقتی زنی اغواگر باشد. این هم از بخت معکوس من است که دیر بالغ شدم و تا همین پنج سال پیش، زن برایم موجود آویزانی بود با لب‏های خیس که وقت‏شناس نبود و هی می‏خواست و باید بزاقش را پنهانی از روی گونه و گردنم پاک می‏کردم. آدم‏های طبیعی، در بیست و هفت سالگی داغ‏اند و در چهل سالگی، آرام. من در بیست و هفت سالگی از زن گریزان بودم و حالا... حالا... حالا هم دروغ چرا؟ باز هم گریزانم. چیزی که فرق کرده، حجم شعله‏هاست که اگر بگیرند، این روزها بی مهارتر زبانه می‏کشند.

نفس عمیق را باید کنار بگذارم... جنگل را که آتش بگیرد با کپسول آتش نشانی خاموش نمی‏کنند. به گمانم حالا فقط یک چیز آرامم می‏کند. فکر جنون آمیزی‏ست ولی حقیقت دارد. به آن فکر کرده‏ام و تصور می‏کنم که می‏تواند کارگر باشد: می‏خواهم یک قطره از خون زنی را که فریبنده به نظر می‏آید بچشم. حدس می‏زنم که نوشیدن آن دلچسب نیست. شور است و بوی آهن می‏دهد. بین دندانهایم پخش می‏شود و پیش از آنکه تاثیر کند گم می‏شود. شاید بهتر باشد که یک قطره را با نوک انگشت، روی زبانم بگذارم و صبر کنم تا مثل آب نبات پولکی که آب می‏شود، به خورد زبانم برود. چشمهایم را ببندم و ناخنم را در کف دست فرو ببرم... ده ثانیه که بگذرد، بخشی از آن آدم در جان من حل شده است. حالا بگذار برود و با هر که می‏خواهد، بخوابد.

بله... این باید جواب بدهد... لااقل فعلا.

 

 


کلمات کلیدی: غریزه ،خون‏آشام
هفت
ساعت ٢:٥٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٦ بهمن ۱۳۸٧  

 

محتاطانه می‏راند. قرار بود ماشین خط و خش نداشته باشد. می‏خواست به قیمت ردش کند. وقتی وارد پارکینگ شد، به مشیت الهی می‏اندیشید. به اینکه مرزها و محدودیت‏های خدا کجاست. مثلا آیا این سانتافه که در پارکینگ واحد شانزده پارک شده بود، می‏توانست به امر الهی، سمند باشد؟ " معلومه که نه " جواب خودش را داد.

به سمت پارکینگ واحد یک رفت. هنوز به امکانات خدا فکر می‏کرد. با خود گفت: " بعضی چیزها، لایتغیرند... روشن‏اند. اینها خدا ندارند." هنگام پارک کردن متوجه شد که پارکینگ مجاور خالی‏ست. دنده عقب گرفت و با سرعت به آنجا رفت تا بعد، از آنجا، دقیق‏تر به جایگاه خود برود.

صدایی مثل انفجار شنید، از پشت سر نوری برخاست. آژیر دزدگیر یک ماشین به صدا در آمد. پیاده شد... از آنچه دید بر جا خشکش زد. با سرعت به یک ماشین کوبیده بود. ماشینی که در پارکینگ واحد مجاور پارک شده بود. مطمئن بود که آنجا ماشینی وجود نداشت. اما حالا می‏دید که هست. صدایی غریبه گفت: " خدا اینجا برایت ماشین کاشت"

از خواب پرید. چهارستون تنش می‏لرزید. در بستر نشست. تا صبح بیدار ماند و زمزمه کرد: " ببخش... ببخش"

 

 


کلمات کلیدی: هولوگرام ،مشیت الهی
شش
ساعت ۱٠:۳٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٤ بهمن ۱۳۸٧  

زن، دست کم سی و پنج ساله بود. روی پانزده هزار تومان توافق کردند و بیشتر هم نمی‏ارزید. خانه را به پسرک نشان داد و گفت که می‏تواند ده دقیقه بعد بیاید. وقتی وارد خانه شد او را دید که چادرنمازش را بر‏می‏دارد و روی موتور سیکلت قراضه‏ی گوشه‏ی حیاط می‏اندازد. از پله ها بالا رفتند. آنجا در اتاق، زن روی پتوی پلنگی چرک دراز کشید و منتظر ماند. پسر، از تماشای رفتار پخته و کاسبکارانه‏ی او چندشش شد. اگر با خود عهدی نبسته بود که امشب با کسی بخوابد، از همانجا بر‏می‏گشت. پیش رفت و پاسخ خنده‏ی تمسخرآمیز زن را با فحشی داد و بدون اینکه برهنه شود، کارش را کرد. از نزدیک، خط لبخند پیرامون دهان زن، او را به یاد دختری انداخت که یک خط روی صورتش نداشت و دو ساعت پیش ، او را در چشم بچه محلها خراب کرده بود. آن دختر، شیک‏پوش بود و بسیار جوان. با خود گفت که این تکه‏ها در تور من که نمی‏افتند... جنده‏هایش به ما می‏ماسد، خوشگلهایش به مایه‏دارها. با غیظ برخاست. پول را روی تلویزیون گذاشت. زن گفت که باز هم اگر بخواهد می‏تواند بیاید چون خوب بوده است. عجولانه از اتاق بیرون زد. عرض حیاط را دوان دوان طی کرد. کسی از سمت کوچه کلید انداخت و در خانه را گشود. دختری جوان و شیک‏پوش وارد شد که در یک دست نان باگت و در دست دیگر کیسه‏ای پر از سوسیس و خیارشور و نوشابه داشت. حتی حالا که به تماشای سر تا پای پسر، پوزخند می‏زد، یک خط بر چهره‏ی دختر نبود. از خانه بیرون آمد. طعم آرایش زن را بر زمین تف کرد و مشت بر دیوار خانه کوبید. دختر، در یک روز، دو بار خرابش کرده بود.


کلمات کلیدی: غرور ،خودفروشی ،فقر
پنج
ساعت ۱:۱٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸٧  

 

با هر چهار انگشت دست چپ، نوک بینی‏اش را به سمت بالا مالش داد و با صدای تو‏دماغی گفت: " دکتر، من اصلا کامفوتبل نیستم آخه"

دکتر لبخند تلخی زد : " خانم، چسبندگی مخاط در این مرحله "

حرف دکتر را قطع کرد: " میگم من کامفوتبل نیستم "

دکتر به نیمرخ او نگاه کرد. وانمود کرد که مشغول بررسی نمای جانبی بینی‏ست.

زن رویش را به سمت دکتر برگرداند: " فریبرز میگه مثل دماغ سگ شده، راستم میگه"

دکتر کمی فاصله گرفت : " زیبایی معیارها و محدودیت‏های خاص خودش را"

زن رویش را به سمت دستیار گرداند: " الی جان موبایل منو بدین از کیفم"

دکتر، برخاست و به سمت پنجره رفت و نفس عمیقی کشید.

زن موبایلش را بست: " دکتر؟ توجه کنین به بیمار آخه... من کامفوتبل نیستم "

دکتر پرونده زن را برداشت. در آن چیزی نوشت. به دستیار داد. از اتاق بیرون رفت و از روی میز پذیرایی گوشه‏ی سالن انتظار، یک چای کیسه‏ای برداشت. در لیوان آب جوش ریخت و به اتاق برگشت. زن ایستاده بود و دکمه‏های بارانی‏اش را می‏بست. با لبخند گفت: " دکتر ما رو شرمنده می‏کنین، فریبرز ناراحت میشه اگه بفهمه بقیه دستمزدتونو نگرفتین"

دکتر یک جرعه از چای را نوشید و هیچ نگفت. زن با لبخند ادامه داد: " البته کار شما حرف نداره... خب من یه کم وسواس دارم... کامفوتبل میشم حالا عادت می‏کنم... خب خدانگهدار..."

 

 


کلمات کلیدی:
چهار
ساعت ۱٠:٤٧ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۱ بهمن ۱۳۸٧  

 

چراغ را روشن نمی کرد. نمی‏خواست مزاحم کسی باشد. قند خونش بالا بود. هرشب، حوالی سه ساعت بعد از نیمه‏شب، یک‏بار به توالت می‏رفت.  از سالن که می‏گذشت چشمهایش تار می‏دیدند اما وقتی می‏خواست به اتاقش بازگردد، می‏دید که پشت پنجره، زنی در حیاط ایستاده است... بلند قد و سپیدپوش. زن بی‏حرکت می‏ایستاد و مرد به اتاقش می‏دوید.

دیشب، با عصبانیت خوابید. حوالی ساعت سه بیدار شد. داخل دستشویی یادش آمد که باز هم وقتی بیرون  بیاید، زن آنجا ایستاده است و او خواهد ترسید. با خود گفت: گندش را در آورده است دیگر... بیرون آمد. زن آنجا ایستاده بود. مرد از خودش خسته شده بود. از شبح عصبانی بود. به سمت پنجره رفت. روبروی شبح ایستاد. چشمهایش را دراند و دهانش را کاملا گشود. انگار فریاد بی‏صدا می‏زد. زن چند ثانیه ماند و بعد تکان خورد و بلافاصله، گریخت... مرد از پشت سر صدای باز شدن در دستشویی را شنید. با دهانی که هنوز باز بود برگشت. خودش را دید که در آنسوی سالن ایستاده است و به او نگاه می‏کند... خندید. خودش را دید که به اتاق می‏گریزد. پنجره را باز کرد. بیرون ایستاد و پشت پنجره، جای شبح را برای همیشه گرفت.

 

 


کلمات کلیدی: ترس